نميدونم چي در موردم فكر ميكنيد، نميدونم چه آدمي لابلاي اين نوشتههام به نظر رسيدم. احتمالا آدم جالبي! نبودم. همش از خودم نوشتم و همش هم كه ناراضي بودم ولي خب خيلي اينجا رو دوست دارم، دوستايي كه اينجا پيدا كردم هم دوست دارم. خيلي برنامهها داشتم، چه رويا پردازيها كه نكردم. دلم ميخواست يك روز قرار بذاريم همو ببينيم. همديگه رو مي ديديم و كيف ميكرديم كه چقدر خوب همديگه رو تصور كرديم. دلم ميخواست با بعضياتون حتما يه چايي بخورم. قدم بزنيم، بشينيم يك جايي و يك كم حرف بزنيم. صداتون رو بشنوم، تو چشماتون نگاه كنم و بفهمم چقدر مهربونين. نميدونم چرا نشد. هنوز جراتشو پيدا نكردم ترسويي! كه من هستم. ميترسيدم همو ببينيم و آشنا دربيايم. مي ترسيدم همو ببينيم و همسايه و همكار از آب دربيايم يا حتي همكلاسي قديمي. آدم چه ميدونه، دنيا خيلي كوچيكه خب. شوخي كردم، اينا همش بهانه هست. مي ترسيدم روبرو بشم با كسايي كه خيلي چيزا در موردم ميدونن و خيلي هم باهوشن. كسايي كه حواسشون به تمام كلماتم بود. كسايي كه با بخش زيادي از زندگيم آشنا بودن. كسايي كه گاهي بهتر ازخودم حالمو فهميدن! به زودي ميرم. يكي دو روزي فقط سركارم. ممكنه اونجا اين پرايوسي رو به زودي بدست نيارم و نتونم اين جوري توي وبلاگم بنويسم. همتون ميدونين كه من توي شركت ازينكارا ميكردم، توي خلوتي كه براي خودم داشتم. توي خونه اگر هم هرازگاهي سري به وبلاگستان زدم بعد نشستم همه هيستري رو ديليت كردم! از هجرت و يك شروع جديد اصلا نميترسم كه همه عمر در غربت و تنهايي گذشت. از ادامه زندگي با كسي كه همراه نيست توي غربت ميترسم. اينجا به همزبونيها!!! دلم خوش بود، به كارم خيلي دلخوش بودم، به وبلاگم و به كتابام دلم گرم بود. اونجا كه رفتم چه كنم؟
زياد حرف نميزنم. دلم ميخواست از تك تكتون مينوشتم كه الان نميتونم. اگه كسي رو رنجوندم ميخوام كه سعي كنه منو ببخشه، اگه كسي منو رنجوند سعي ميكنم ببخشمش چون معتقدم كه بخشش يه امر دو طرفه است. برام حتما از خودتون بنويسين، حتي اگه نتونستم جوابتون رو بدم بازم بنويسين. مراقب خودتون باشيد و خداحافظ تا شايد وقتي ديگر.
ميدونين زندگي همينه كه هست، ما زيادي بزرگش ميكنيم، بعد ميخوره توي ذوقمون!
*: عنوان كتابي از ايزابل آلنده.
امروز روز معلمه، روز خيليا. تبريك. روز جهاني كار و كارگر هم هست. روز من! و خيليا. بازم تبريك! مناسبت ها هم ديگه رنگ و بويي ندارن به خدا. خواستم از يكي از دوستداشتني ترين معلمهام بنويسم. كسي كه خيلي دوسش داشتم و دارم. دلم مي خواد يه بار بهش بگم كه خيلي وقتا بهش فکر مي كنم. اميدوارم فرصتش بشه.
خانم ش معلم سالهاي دوم و سوم دبستانم بود. تاثيرگذارترين معلمي كه تا به حال داشتم. يه خانم كوچولوي ظريف با يه صورت كوچولوي قد كف دست و مانتو شلوار اكثرا قهوه اي روشن و كفش پاشنه تخممرغي. مشكل تارهاي صوتي داشت و خيلي آروم صحبت ميكرد بنابراين براي اينكه حرفاش رو بشنويم بايد همه آروم مي نشستيم كه كار سختي بود. گرد و غبار گچ و تخته سياه و سبز اون سالها براش خوب نبود، براي همين زياد هم نمي نوشت. به اين دو دليل اكثرا من وسط كلاس بودم، يا داشتم روخوني ميكردم از درس يا روي تخته مينوشتم. يادمه مانتو شلوار آبي داشتم با يه كتوني سفيد و هميشه هم جيب سمت راستم باد كرده بود چون ليوان كوچولوي محبوب زردرنگم همش توش بود. گفته بودم زرد رنگ مورد علاقمه؟ بعد هميشه هم يادمه وسط خوندن يه بار اجازه ميگرفتم و ميرفتم بيرون دستشويي. زياد ميرفتم و ميروم و خواهم رفت!
هميشه از همه چيز برامون حرف ميزد، مطالعه زياد داشت و كلا آدم خوشفكري بود. توي معلمهاي مدرسهمون يه جور خاصي متمايز بود كه يك بخشيش هم به جايگاه ممتاز خونواده اش بر ميگشت. خونواده مهمه. عاشقش بودم. هميشه دم دست و عزيز كردهاش. الان كه فكر ميكنم حدس ميزنم بقيه بچهها طفلكيها احتمالا مثل من حس خوبي نداشتن. نه؟
سالهاست كه من اين معلمم رو نديدم. ميدونم خوشبختانه سلامته و داره توي شهرمون زندگي ميكنه. هروقت مامان اينا رو ميبينه احوال منو مي پرسه و يك تعريفي هم ازم ميكنه! چي بودم، چي شدم؟! كاشكي توي اين سالها يه سري بهش زده بودم. شاگرد بي معرفتي هستم. دلم براش تنگ شده.
آدم ها- احمد غلامي- ثالث
پپر و گلهاي كاغذي- مسعود ميناوي- افراز
عقرب ها را زنده بگير- قباد آذرآيين- افراز
هيچ كس مثل تو مال اين جا نيست- ميراندا جولاي- چشمه
لب بر تيغ- حسين سناپور- چشمه
كاش به كوچه نمي رسيدم- محمدهاشم اكبرياني- چشمه
همه ي افق- فريبا وفي- چشمه
روياي تبت-فريبا وفي- مركز
در عمق صحنه- فريبا وفي-چشمه
جانستان كابلستان- رضا اميرخاني-افق
خواب گرگ- آن بيتي-چشمه
بونوئلي ها- لوييس بونوئل-چشمه
پايان يك مرد- فريبا كلهر
شروع يك زن- فريبا كلهر
گريز دلپذير- آنا گاوالدا
كفشهاي شيطان را نپوش- احمد غلامي- چشمه
ديدار- احمد محمود
حكايت حال - ليلي گلستان- معين
مرد بي وطن- كورت ونه گات- مرواريد
سلاخ خانه شماره5 - كورت ونه گات
شب مادر-كورت ونه گات- انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
همه چيز مطابق خواسته تو پيش مي رود- امير حسين خورشيد فر
زن در ريگ روان- کوبو آبه- نيلوفر
پيله و پروانه- ژان دومينيك بوبي-چشمه
من ژانت نيستم- محمدطلوعي-افق
گذرنامه- هرتا مولر-مرواريد
چاقوي شكاري- هاروكي موراكامي
سرزمين عجايب بيرحم و ته دنيا- هاروكي موراكامي- نيكو نشر
كافكا در كرانه- هاروكي موراكامي-نيلوفر
داستان هاي تولد- هاروكي موراكامي- حرفه هنرمند
بايد تو را پيدا كنم- عباس عبدي-چشمه
پنجره زودتر مي ميرد- پورياعالمي-علم
وقتي ما يتيم بوديم - كازوئو ايشيگورو
كتاب بينام اعترافات -داوود غفارزادگان -روزنه
خانه خوبرويان خفته- ياسوناري كاواباتا
پنجاه درجه بالاي صفر- علي چنگيزي-چشمه
جاده- كورمك مككارتي- مرواريد
تونل- ارنستو ساباتو- مرواريد
حياط خلوت- فرهاد حسن زاده- ققنوس
چرخ دنده ها-امير احمدي آريان-چشمه
بگذاريد ميترا بخوابد- كامران محمدي- چشمه
سه گزارش كوتاه درباره نويد و نگار- مصطفي مستور- مركز
پارسال يه فهرستي از كتابهايي كه توي سال خونده بودم گذاشتم. امسال هم اينكارو تكرار ميكنم. سال بدي نبود از نظر كميت و كيفيت كتابها. ديگه امسال تفكيك نميكنم كدوم رو دوست داشتم و کدوم رو دوست نداشتم چون به نظرم يك كم غير منصفانه! است ولي براي اين كه به توصيه دوستان پارسالي! كه امسال نيستن عمل كرده باشم، يه تاپ تن! سبز بدون اولویت ميدم كه البته چند تا بيشتره! و انتخابشون هم کار سختی بود.
پي نوشت: به نظرتون من در كامنتهاي نوشته قبليم با "بي خبر" بد صحبت كردم؟
- هفته قبل تر كه هنوز بيگانه ها حمله نكرده بودن! رفتيم سينما. بله درست حدس زدين! فيلم چيزهايي هست كه نميداني رو نرفتيم! رفتيم فيتيله و ماه پيشوني! فيلمي در ژانر كمدي يا شايدم ژانر كودك (يادم نيست خانومه پشت تلفن چي گفت!) كه البته هيچكدوم نبود. من گروه فيتيله رو هميشه دوست داشتم ولي توي اين فيلم طفلكيها به هرز رفتن. يه مشت كوتوله ترسناك و شمشير و بچه دزدي و گريه و اين مزخرفات كجا به درد بچه ها مي خوره؟ توي تعريف فيلم كودك مشكل داريم. اگه قبلش يك كم تحقيق كرده بودم اصلا نمي رفتم. همون فيلم چيزهايي... رو با دخترك ميديدیم بهتر بود، فوقش چند جاشو براش توضيح ميدادم ديگه! اكران هم كه تقريبا خصوصي بود. 4 تا دختر بچه، 2 تا پسربچه، 5 تا مادر و يك پدربزرگ. توجه شمارو به حضور چشمگير و تاثيرگذار باباها در اين نمونه آماري جلب ميكنم! فكر كنم در طول تاريخ سينماي ايران همون فيلمهاي كيومرث پوراحمد مثل خواهران غريب و قصه هاي مجيد براي بچه ها از همه سالم تر و شيرين تر بوده و خواهد بود. حيف كه بي بي فيلماش ديگه نيست. حالا كه حرفش شد بگم كه خيلي پوراحمد رو دوست دارم. شيرينه و قلم شيريني هم داره، مخصوصا بهاريههاش توي مجله فيلم.
- ديروز يك تاكسي سوار شديم از مركز خريدي تا خونه. راننده از سرطان همسرش و گروني دارو و بدبختي حرف زد و گريه كرد. دخترم هم بغض كرد گوشه تاكسي. منم مونده بودم چيكار كنم؟ اصلا ميتونم كاري كنم يا نه؟ كلي هم خريد كرده بودم و صفر بودم. تازه اگه صفر هم نبودم نميدونستم اون لحظه چه جوري پيشنهاد كمك بدم كه برخورنده نباشه. از ديروز عذاب وجدان دارم شديد. دخترك رو يكجوري ذهنشو منحرف كردم. اين ذهن لامصب خودم ول نميكنه! چرا دوا و درمان نبايد رايگان باشه؟!
- دارم كتاب " سرزمين عجايب بي رحم و ته دنيا" نوشته موراكامي رو ميخونم. دوسش دارم. يه جور فرا واقعي ولي قابل لمسه. دو روايت موازي در دو دنيا. اگه مثل من موراكامي دوست دارين، اگه كتاب كافكا در كرانه اش رو دوست داشتين چون شبيه اون كتابه، اگه حوصله خوندن يك كتاب نسبتا قطور رو دارين و اگه دوست دارين يك كتاب متفاوت بخونين از دستش ندين.
- همين روزها تولد دختركمان هست. چه زود گذشت. يعني الان بايد احساس جا افتادگي كنم با يك دخترك هشت ساله؟ بين خودمون باشه با تمام مصائبي كه داشتم در همين لحظه حس جووني خوبي دارم. اميدوار شم به خودم؟
اينور و اونور خوندم كه نشر چشمه توي نمايشگاه كتاب نيست يعني حضورش ممنوعه. خب بدون هيچگونه تعصب خاص و بزرگنمايي بايد بگم كه تعداد زيادي از كتابهاي كتابخونه هر كسي فكر كنم ازين نشر باشه. بعد جايي خوندم كه علتش محتواي كتابهاي در انتظار چاپ اين نشره! همش دارم به محتواي كتابهاي در انتظار چاپ اخيرشون فكر ميكنم. دروغ چرا! دلم ميخواست كه انتشاراتي هاي ديگه البته اونهايي كه صاحب نام و صاحب ايدهاي هستن به حمايت از اون نمايشگاه رو ت.ح.ر.ي.م مي كردن ولي اينجا ايرانه و من هميشه وقتي صحبت كارهاي گروهي ميشه ياد يه نوشتهاي ميافتم كه سالها قبل توي يكي از كتابهاي بزرگ علوي شايد 53 نفر خوندم. اونجا از قول يكي از بزرگان يكي از ح.ز.ب هاي اون موقع ميگه كه " ايراني جماعت دو نفر كه ميشن ح.ز.ب تشكيل ميدن، سه نفر كه ميشن انشعاب ميكنن!" همچين پر بيراه هم نگفته. نه؟
فعلا دور، دور نشر كتابهاي مزخرف كي پنيرو برد! و كي قورباغه رو خورد! و 124000 كلمه اي كه به همسرانتون نبايد بگين! و 1200 راهكار براي نفوذ در قلب ديگران! و نظاير آنهاست.
البته فروشگاه چشمه هست ولي من زياد دوستش ندارم. اونجا كه ميري انگار همه تو رو ميپان كه چي؟ كمك كنن يا كتاب دزدي نكني؟ كسي تا حالا دزد كتاب ديده؟ من دوست دارم هي توي كتابها بگردم، دستشون بزنم، ورق بزنم يعني بعد از كلي بازي بازي كردن تازه كتاب بگيرم و اونجا راحت نيستم. براي همين ثالث رو ترجيح ميدم. ميتوني بشيني، بخوني، الكي راه بري، به اون طوطي يا كاسكوی جيغ جيغوي ته فروشگاه سر بزني و تازه بري بالا با اون چيز ميز خوشگلا كلي كيف كني و بعد كتاب بخري.
به هر حال زمونه عجيبيه.
آخر هفته قبل سيستم عامل دخترك ويروسي شد. موندم خونه و مشغول پرستاري و بردن پيش متخصص و اين كارها. بعد هم سيستم عامل خودم آلوده شد كه بيچاره با اينكه قديميتر هم بود! آبروداري كرد و سنگينتر ديد كه به روي خودش نياورد! بعد دوتايي مانديم خونه و با كمك آنتيويروسهاي بدنمان مبارزه كرديم و البته در اين بين دوغ و ماست پروبيوتيك و سوپ مرغ هم كمك كردند. در حال حاضر كه اينجا نشستم بدون هرگونه زرنگي به قول خانم وولف! بايد بگم تنها حسي كه دارم، ضعفه. ضعف شديد. ضمن اينكه دارم فكر ميكنم كه سالهاست نقش يك بيمار كلاسيك! رو بازي نكردم. ازونهايي كه توي رختخواب ميموندم و مامان جونم برام سوپ ميآورد و من اول ناز ميكردم و نميخوردم و بعد اوليورتويست وار يك كاسه ديگه هم ميخواستم و باباي عزيز دلم تمام اين مدت با لبخند لوسبازيهاي منو تماشا ميكرد. اووف چه لذتي داشت!
خب. بله اول اينكه اين بيماري با يه تب خفيف شروع ميشه و بعد... . مراقب خودتون باشين. دور از جونتون البته.
دوم اينكه از طريق تماس با وبلاگ منتقل نميشه!
اين تنها چيزي است كه به گفتنش ميارزد، اين كه شخص چه حسي دارد. زرنگي احمقانه است. آدم فقط بايد آن چيزي را بگويد كه حس ميكند.
ويرجينيا وولف
برچسب ها: لَختی- بیحوصلگی- بیهودگی
چاقوي شكاري نوشته هاروكي موراكامي، من ژانت نيستم نوشته محمد طلوعي و گذرنامه نوشته هرتا مولر رو اين روزها خواندهام.
اولي مجموعه هفت داستان كوتاه از اين نويسنده محبوبم است كه هر چند آنچنان كه بايد منو راضي نكرد ولي باز هم تحت تاثير فضاي داستانها و پوچي و گمگشتگي شخصيتهاش قرار گرفتم و باز هم اينكه چقدر ظريف و زيبا اين نويسنده پريشاني و سرگشتگي آدمها رو نشون ميده.
كتاب دوم هم تصادفا مجموعه هفت داستان كوتاه است كه اگر خواننده همشهري داستان باشيد، حتما نويسنده كتاب رو كه جزو عوامل تحريريه مجله هست ميشناسيد. داستانهاي ايشون كلا يه فضاي شخصي و رويايي منحصر به خودش رو داره كه بعد از خوندن چند داستان دست خواننده مياد. شخصيتها و مكانها و وقايع براي خودشون هويت پيدا ميكنند و صاحب شناسنامه ميشن. ديگه ضيا و طلوعي و سفر دانمارك آشناي آشنا ميشن. ضمنا نويسنده لابلاي داستانهاش هم حضور داره كه اينرو دوست دارم.
كتاب سوم هم كه سومين اثري است كه از خانم هرتا مولر خوندم. كلا اگر از نويسندهاي خوشم بياد، همه كتابهاش رو ميگيرم و ميخونم. اين كتاب هم در مورد مصايب بازماندگان پس از جنگه و مشخصا به مساله مهاجرت ميپردازه. قهرمان كتاب براي دريافت گذرنامه از چه چيزهايي كه نمي گذره! كتاب نثر شاعرانه غمگيني داره كه با دو كتاب قبلي كه ازين نويسنده خوندم متفاوته. خب براي حس و حال اين روزهاي من، اين كتاب يك نشونه! است انگار. ولي واقعا مهاجرت دردي رو دوا ميكنه؟ همه عمر مثل نل دنبال پارادايز ميگرديم، آخرش چي؟ من كه خودم رو گول نميزنم. خوشبختي بايد در درون آدمها باشه.
الان كه دارم اين مطلب رو تايپ ميكنم، ميدونين همكارام دارن در مورد چي صحبت ميكنن؟ كار و سرمايه ايراني؟ خير. توليد ملي؟ اونم خير. در مورد گوگوش و هومن خلعتبري! خوشبختانه با من هم در موردش صحبت نميكنن، چون بعد از عكسالعملي كه در واقع نشان ندادم! متهم به بياحساسي هستم. من نميفهمم آخه دو نفر اون سر دنيا با هم كوپل ميشن و اين حرفها بعد من بايد احساسات نشون بدم؟ نه واقعا اين منطقيه؟!