از سفر برگشتم، چند روزي است. درگير مشكلي بودم، آن هم چند روزي است. يك اتفاق خوب اگر در زمان نامناسبي اتفاق بيفته خودش معضلي است واقعا. از شمال برگشتم و برنزه شدم بسكه آفتابي بود! روزهاي شما چطور گذشت؟ روشن بود؟ حرف زياد دارم. اعتراف مي كنم كه موضوعات زيادي توي سرم ميچرخند كه البته چيز تازه اي نيست. آمدم شركت و با هزاران كار و مشغله مورد استقبال قرار گرفتم. جاي شما واقعا خالي! تهران هم كه با سرمايش استقبالمان كرد. چند روزي به تنها اتاق گرم خانه، اتاق دخملي كوچ كرديم. پايين تختش جايي كه لولهها رد شدن يك گرماي مطبوعي داره. دراز ميكشي و پشتت گرم ميشه و خوابت ميبره. چقدر خوبه آدم پشتش به كسي يا چيزي گرم باشه. من كه تجربهام در همين حده! ولي ميگن خيلي خوبه. هال يخه، آشپزخونه يخه و نميدوني كه آشپزي در يك آشپزخانه سرد چه رنجي داره. مخصوصا اگه آشپزي كار مورد علاقهات هم نباشه. قبلا گفته بودم؟ نه فكر نكنم. از آشپزي بدم نمياد ولي نه اونقدر كه عاشقش باشم و خيلي لذت ببرم، ابدا. يكبار يه نفر بهم گفت كه حدس ميزدم كه اينقدر تو كار كتاب و كتابخوني هستي آشپزي بلد نباشي. اتفاقا آشپزيم خوبه ولي دوسش ندارم و البته ربطي هم به كتابخوني نداره. چي شد به اينجا رسيدم؟ رو دلم مونده بود انگار! تازگيا اون ته ته دلم از خودم دلگيرم. دقيقا هم ميدونم چرا ولي نميتونم كاريش كنم. ميشه زد به بيخيالي و گذشت. اين نيز بگذرد. نه؟ نه، نميگذره! يه مادربزرگ داشتم خيلي خوشگل بود، مامان مامانم. قد بلند، موهاي خرمايي و چشمها! چشمهاش يه چيزي بين خاكستري و آبي با يه نوار بنفش پر رنگ دورش بود. حيف كه به ما ارث نرسيد. فقط رسيد به دايي وسطيه و بچه هاش. چرا خدا؟ سيگاري هم بود. توي تمام تصاويري كه ازش تو ذهنم مونده، يه دستمال به سرش بسته چون همش سردرد داشت و يك سيگار هم رو لبشه، يه جور باشكوه و خوشگل، خيلي باوقار. نوه سوگليش بودم. هميشه كنار دستش. يه روز بابابزرگم ديد كه دايي بزرگه داره سيگار ميكشه به طعنه بهش گفت كه تقصير تويه. غير مستقيم گفت ولي ناراحت شد، منم ناراحت شدم. به مامانم گفتم. گفت دفعه ديگه به بابابزرگ بگو كي مادرجونو سيگاري كرد؟ من گفتم خوب كي؟ بابابزرگ كه سيگاري نيست! اونموقع با اينكه خيلي هم باهوش بودم (بقيه ميگن) منظور مامانو نفهميدم ولي الان ميفهمم كه براي فهميدنش به هوش نيازي نبود، به تجربه احتياج بود! نميدونم چرا اينارو نوشتم ولي مدتهاست كه توي ذهنم بود. بايد مينوشتم تا دست از سرم بردارن. هنوزم دلم پيش اون مادرجون مهربونمه. خيلي مسخرهاس. زندگي رو ميگم. تا كي بايد آزمايش الهي شيم؟ يكي نيست بگه بسه؟ خسته شديم خب.
الان يه بار اين نوشته رو خوندم. نصفه حرفام مونده هنوز ولي اون چيزي نشد كه توي ذهنم بود و ميخواستم بگم. بازم براي اينكه آدم يك كم سبك شه بد نيست. اسم يكي از آهنگهاي مورد علاقهام رو روش ميذارم. خيلي هم بيربط نيست. نه؟
جنوب ما را نطلبيد، ميرويم شمال. برايم آفتاب آرزو كنيد. من هم برايتان روزهاي روشن و دل خوش آرزو ميكنم. دلتان همواره شاد.
يك عادتي من دارم كه گاهی كه دلم براي يكي تنگ ميشه يا ميبينم مدتيست كه دوستم نمينويسه يا حس ميكنم سرحال نيست انگار يا اصلا همينطوري به دلم برات ميشه كه حال كسي رو بپرسم، ايميل ميزنم يا كامنت خصوصي ميدم و از حال و روز دوستم ميپرسم. الان كه اينو مينويسم فرد خاصي مد نظرم نيست و مطمئنم كه اكثر شما ازين مساله بي نصيب نموندين و اگر هم نه كه دير نشده و يه روزي نوبت شما هم ميشه! بعد فقط ميخواستم بپرسم كه اينكارم بده؟ خوبه؟ حوصله سر بره؟ تجاوز به حريم شخصيه؟ لوس بازيه يا چيه به نظر شما و خوشتون مياد كه كسي اينطوري مزاحمتون بشه يا نه؟ چون مدتيه شك كردم. كلا زياد شك ميكنم خب، چيكار كنم. بنابراين جواب بدين لطفا اگه نياز بود در رفتارمان تجديد نظر كنيم. با تشكر.
اين نوشته زيباي درخت ابدی رو خوندين؟ خيلي دوستش دارم. ديدم كه خيليهامون هم با حرفهاي مطرح شده در آن موافقيم. يكيش خودم كه اينقدر درگير كارم هستم، اينقدر حجم كارم بالاست و اينقدر توقع بالا دستيام زياده كه ناخودآگاه خودم هم به خودم سخت ميگيرم و اين انرژي زيادي مي بره. متاسفانه اين تفكر كه هركي بهتر كار ميكنه بايد كار بيشتري بهش داد و كسي كه خوب كار نميكنه رو بايد بيخيالش شد هم هنوز همه جا حكمفرماست و ظاهرا جواب ميده! بنابراين بدون اينكه ادعايي داشته باشم واقعا بايد بگم كه جور خيلي از همكارام رو هم دارم ميكشم.
ولي من ميخوام در مورد خونه حرف بزنم. خيلي خوبه يه خونهاي باشه، روشن و گرم كه بدوني وقتي ساعت كارت تموم شه و از ترافيك موجود جان سالم به در ببري! ميتوني خستگيها و درگيريهاي بيرون و كارت رو بريزي توي سطل آشغال دم در خونه و بعد واردش شي. يه خونهاي كه سر كارت كه هستي بهش فكر كني و لبخند بزني. يه خونه اي كه فكرش پشت خميدتو راست بكنه. ولي. ولي اگه همخونه مناسبي نداشته باشي، اگه مجبور شي وقتي ميري خونه خودت نباشي، اگه همش تلاش كني آرامش شكننده خونه بهم نريزه، اگه حرفهايی بزني كه ته دلت دقيقا عكسش رو ميگي، اگه مدام فكر كني من اينجوري نميخواستم، اگه مدام سعي كني سرتو به كارهاي خونه گرم كني تا بگذره، مسلما اونوقت خونه هم خسته ميكنه. خسته كه نه داغون ميكنه. بعد توي دلت ميگي خدارو شكر بازم اين كارم رو دارم كه حداقل چند ساعتي براي خودم باشم. چند ساعتي خودم باشم.
پي نوشت: نگارنده اين مطلب را بدون اشاره به زندگي فرد خاصي و به طور كلي نوشته است!
"من از مدت ها پيش آرزوي معجزهاي را داشتم و از مدت ها پيش آرزويم برآورده شده بود. آنچه كه من معجزه ميناميدم دگرگوني چشمگير پديدههاي ظاهري نبود، بلكه برعكس، درخشش ناگهاني زندگي عادي بود و فروغي همانقدر تند و حيرت انگيز كه پرتو شعلهاي در گيسويي بلند، نه سحر و جادو بلكه لرزش جان در چشم هاي نمناك يك نوزاد، يا رستاخيز دلاورانهي اشعهي آفتاب كه از خلال شاخ و برگ هاي به هم فشردهي درخت بلوط، لشكرش را به جلو ميراند."
دلباختگي- نوشته كريستين بوبن- ترجمه مهوش قويمي- انتشارات آشيان- 144 صفحه- 2500 تومان
پي نوشت1: منم آرزوي همچين معجزهاي دارم!
پي نوشت 2: آدم به خاطر سه لاخ موي سفيد كه اينقدر نق نميزنه!
حرف های خسته ای داریم
كامنتهاي بعضياتون باعث شد بيام و عذرخواهي كنم. ببخشید دوستان اگه خسته شدين.
- نوشتم كه دلم جنوب ميخواد. هنوزم اين دل لامصب جنوب ميخواد. ولي بهتر كه فكر ميكنم ميبينم دلم حال و هواي خودمو توي جنوب سالها قبل ميخواد. حسي كه احتمالا تكرار نخواهد شد. آرامش ذهني كه اون سالها داشتم بهم اجازه ميداد كه حس بهتري به زندگي داشته باشم. چيزي كه فعلا خيلي دوره. خيلي دور.
- يكي از رنجآورترين عذابهايي كه گريبانگير يك فرد ميتونه بشه به نظرم حسادته. آدم حسود، بدبخته. امروز غفلتا نوزاد حسود و زشت و بدبختي رو در وجودم كشف كردم و در دم كشتمش! مطمئنم كه نوزاد بود چون تا به حال نديده بودمش.
- اگه آدمش نيستين اين شبهه رو ايجاد نكنين كه ميشه بهتون اتكا كرد. كلي گفتم، زن و مرد نداره.
- آينه دق رو كه شنيدين؟ نميدونم وجه تسميه اش چيه و الان هم وقت گشتن در گوگل رو ندارم ولي مطمئنم كه همين آينه پشت سر منه، هميني كه تا پا ميشم اين موهاي سفيد رو به رخ آدم ميكشه.
- و حافظ مي فرمايد:
اگر شراب خوري، جرعه اي فشان بر خاك از آن گناه كه خیری رسد به غير، چه باك
دلم جنوب ميخواهد. جنوب گرم، زيبا و مهربان. دلم جنوب ميخواهد. بندرعباس، قشم، كيش، ميناب- اهواز، ماهشهر. دلم هواي بعد از باران جنوب را ميخواهد. بوي باران، ياس و ليمو. دلم درختان ليموي نجيب جنوب را ميخواهد. زيبا و دست و دلباز كه اگر بگردي حتما ليموي كوچكي را بين شاخ و برگهايش خواهي يافت تا با تيزي ناخنت خراشي بدهي و عطرش يك عمر در ذهنت بماند. دلم براي نخلها، درختان كنار، ياسهاي رازقي، آسمان آبي و آفتاب عالمتاب جنوب تنگ شده است. دلم تنگ شده است. دلم تنگ شده است. دلم براي آن زن لاغراندام غمگيني كه دلش تنگ شده است و هم چنان به راهش ادامه ميدهد ميسوزد.
اين چند روز در شركت مردم از بس كه كار كردم. سومين كسي كه احتمالا مرا خواهد كشت مدير امورمان خواهد بود!
زياد وقت ندارم. خواستم بپرسم كسي از شما هست كه توي اين يكي دو هفته همايشي، كنفرانسي، چيزي بخواد بره؟ جواب بدين لطفا.
بعد يك لحظههايي توي زندگي زنها هست كه همينطور كه دستكش دستشونه و دستاشون خيلي ماشيني و ناخودآگاه داره ظرف ميشوره و مرتب مي چينه تو جا ظرفي و چشماشون به حياط خلوت همسايه كناريه كه برگهاي نارنجي ريخته توشو و هر روز هم كه جارو كنه خانوم همسايه، بازم پر از برگه و صداي ترانه اي هم توي هال پخش باشه و دخترك كوچك مو قشنگي اومده باشه نشسته باشه روي اپن و مشقاشو بنويسه و مدام سوال بپرسه و مامان مامان كنه.... يكهو، يكهو قلب اون زن ميريزه پايين كه اين سالها چقدر تند تند ميگذرن و چه حسرتها كه هنوز نمونده و چه موها كه سفيد نشده و چه و چه و چه و آخرش چي؟ هيچي؟