دایی کوچیکه عاشق شده بود و می گفت برید برام خواستگاری. بابابزرگ مخالف بود و می گفت خانواده دختره در شان ما نیستند. دایی کوچیکه هم به عنوان اعتراض رفت جبهه. دوره جنگ بود. دو سه روز بعد از رفتنش، دوست نزدیکش خبر آورد. نمی دونید چه ولوله ای به پا شد. بابابزرگ بیچاره شد، از یکطرف مادرجون بود که مدام گریه می کرد و حرفی نمی زد! از طرف دیگر هم دخترها بودن که به ترتیب یک روز در میون خونه باباشون بودند و حرف می زدند و کنایه می زدند و گریه می کردند. زندگی برای باباشون نگذاشته بودند. دو سه ماهی طول کشید تا بابابزرگ تسلیم شد، پیغام داد به اون الدنگ بگید بیاد. الدنگ فحشش بود. دو هفته بعد دایی کوچیکه اومد، پیروزمندانه. سالهاست دارند به خوبی با هم زندگی می کنند.

حالا چند روزیه دنبال یک جبهه می گردم. جایی سراغ ندارین؟

+ نوشته شده در شنبه 11 آذر1391ساعت توسط ن |